....
سلام دلبندهای مامان، سلام جوجوهای من . صبح آفتابی تون بخیر . خوبید نی نی های من ؟ مامانی الان اونقدر عصبی هستم که نگو . با بابایی بحث کردم . سر زنگ زدن و رفتن پیش خونواده م ! دیگه خسته م . خیلی خسته ! نه می تونم باهاش حرف بزنم . نه می تونم ولش کنم و برم . دیگه نمی دونم باید چیکار کنم ؟ میگه تو نمی تونی حرف بزنی ، ولی خودش رو نمی بینه که موقع حرف زدن چه عکس العملی نشون می ده ! هر بار که باهاش حرف زدم بیشتر به این نتیجه رسیدم که حرف زدن باهاش هیچ فایده ای نداره ! من یه چیزی میگم ، و اون یه چیز دیگه می شنوه ! میگه حرف دل رو نباید نگه داشت تا هم خودت رو اذیت کنه و هم طرف مقابلت رو ! ولی نمیگه طرف مقابل تحمل شنیدن حرف مخالف رو نداره و زود جوشی میشه !
اگه بذارم برم شماها ناراحت میشید ؟ آخه مامانی خیلی خسته ست . خیلی داغونه ! هیچی ازش باقی نمونده ! بابایی این رو نمی بینه . فقط ظاهر مامانی رو می بینه و فکر می کنه همه چیز خوبه . قول بدید اگه رفتم ناراحت نشید ، قول بدید گریه نکنید ، بچه های خوبی واسه بابایی باشید ، اذیتش نکنید ، بهونه مامانی رو نگیرید !
خدایا دیگه مطمئن شدم من رو نمی بینی . مطمئن شدم من رو نمی شنوی . تا حالا فکر می کردم همه ش امتحانه ، ولی حالا مطمئنم که اصلا من رو دوست نداری که بخوای ازم امتحان بگیری ، تازه فکر کن بخوای امتحان بگیری ، مگه شونه های نحیف من رو ندیدی ؟ به نظرت این همه بار به شونه های من میاد؟فکر نکردی زود خسته میشم ؟ فکر نکردی زود می برم ؟ فکر نکردی کم میارم و ناشکری می کنم و غر می زنم ؟ کاش حداقل یه کوچولو دوستم داشتی ! اونوقت شاید این همه بلا سرم نمی آوردی ! بچه م رو ازم گرفتی ، خونواده م رو ازم گرفتی ، آرامش رو ازم گرفتی ! دیگه چیزی ندارم که از دست بدم . کاش اونقدر ازم بدت بیاد که جونم رو بگیری و خلاصم کنی !
آره ! خیلی حالم بده . خیلی ! کاش به دعاهای شما نی نی های من گوش میداد . بازم برام دعا کنید . همین امروز باید همه چیز حل بشه و تموم بشه . چه خوب چه بد ! دیگه نمی تونم اینجوری ادامه بدم . دیگه نمی تونم ...

....
